خرید بک لینک

درباره سایت

خمیازه

امکانات وب

باید گوشی را دستم بگیرم تا از پس صدای ترک خورده ام، التماسم را بشنوی، بگویم کم آوردم دارم میمیرم و این راه زندگی ک میرم همانی نیست ک همیشه دنبالش میگشتم، بگویم گم شدم و حرف هایت تاریخ مصرف شان تمام شده. بیا یک بار دیگر حرف هایت را تزریق کن و بگو ک زندگی،همه آدم ها همین قدر گوه است،ولی ب روی خودشان نمی. آورند، بیا بگو،سعی کن عاشق شوی و گرن پس فردا ک از قیافه افتادی هیچ کس نگاهت نمیکند، با این اخلاق های عجیب غریبی ک داری. بیا بگو ک ب کسی نیاز داری که به مقدار لازم اسکول باشد و خیلی از چیزها را نفهمد. یکی ک خیلی ساده خوشحال شود و خیلی ساده غمین، ن مثل من پر از سوال و یک نواخت، در برابر خوبی و بدی... بگو ب کسی احتیاج داری ک دست پختش خوب باشد تا با معده ناراحتت و سیگار های پشت همی ک دود میکنی، بتواند چند سالی تو را زنده نگه دارد.

و من لا ب لای کتاب های کافکا و دوبوار، کتاب های آشپزی برای آدم های حساس بی اعصاب، بی مادر سیگاری را جا بدهم. و تو هی پشت هم زنگ بزنی، من وسط انقلاب دنبال افست آن کتاب کوفتی بگردم ک پول مان نرسید از نشر ثالث بخریم. همان کتابی که هیچ وقت نیامدی پی اش و هنوزم در وسط کتاب هایم نو نو باقی مانده. کلماتم تمام شد...

+آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟


برچسبها: گوشی, مولانا
+ نوشته شده در ساعت توسط گاف |

برچسب: نویسنده: ساناز اسدیان تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 21:35

صفحه بندی