خرید بک لینک

درباره سایت

خمیازه

امکانات وب

کاش بودی،بودی تا...نمی دانم بودنت ب چ دردی میخورد در این آشفته بازار روزهایم و سکوت ممتد شب های بی ماه و ستاره.

من نمی دانم باید چطور کلمات را پشت هم بچینم، قطار شوند تا دست هایت...

نمی دانم چرا باید این چیزها را بسپارم ب دست او بعد ک از دستش چکه چکه بریزد روی دست هایم خوشحال شوم و بعد ک شبیه گذشته میشوم جان بگیرم. .

نمیدانم چرا باید گوشی تلفن را بگیرم دستم و ب یکی التماس کنم تا همان لحظه خودش را برساند بر سر لاشه ام تا بوی تعفن گریه لا ب لای موهای سیاه و سفیدم، هوای روزهایم را تار نکند.

نميدانم اسمش را میگذارد دوست داشتن و من از این چیزها سر درنمیاورم،هیچ وقت سر درنیاوردم تو بهتر از همه میدانی این ها را، وقتی حصار میچیند دورم تا دستم فاصله مناسب را با آزادی رعایت کند فقط ب خاطر اینکه بوی گناه قاموس تمام زن های آزاد در کتاب های دین و زندگی دبستان اش را گرفته . من را میخواهد بگذار توی حوض، ماهی شوم،و من تمام روزهای ماهی بودن در حوض کوچک اش را تاب میآورم، تا بلاخره شبی ماهی شوم در آسمان تو. میخواهم، نمیدانم،من ضمیر ها را نمیدانم، من، تو،او، ضمیرهای مالکیت را ک هی میچسبند ته اسمم، ته فکرم، ته تنم را نمیدانم .

نمیدانم چطور میشود ماهی شد در حوض یا حتی ماهی شد در آسمان. وقتی نیستی اینها چطور در تار و پود من رخنه میکنند؟! نمی دانم.

تو خوب این ها را میدانی، میدانی در چ چاله ای گیر افتاده ام،وقتی پشت سر هم "نميدانم "ها را ردیف میکنم.

و لکنت میگیرم سر هر کلمه ای ک حروف نام کوچک ات را قورت داده.

+ نوشته شده در ساعت توسط گاف |

برچسب: نویسنده: ساناز اسدیان تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 21:35

صفحه بندی