گفتم :من؟
گفتی: چ بودی؟
گفتم: من چهار بودم،چای و کتاب.اتاق و کمی گریه.با بارش برف لبخد میزدم و در روزهای گرم تابستان تب میکردم.
من جرم سنگینی از فکر و احساس خواب هایی پر از طعم دور کودکی بودم.
گفتی : چ هستی؟
گفتم: تنی غبار آلود ،دست هایی خونن و دلی ک خالی ست .
در رویا بیدار نشسته بودیم و من در حرم آغوشت شکوفه میزدم .
گفتم: و ما ادراک یوم الفصل؟
گفتی: ان مع العسر یسرا
برچسب:
نویسنده: ساناز اسدیان