خرید بک لینک

درباره سایت

خمیازه

امکانات وب

گفتی: تو؟

گفتم :من؟

گفتی: چ بودی؟

گفتم: من چهار بودم،چای و کتاب.اتاق و کمی گریه.با بارش برف لبخد میزدم و در روزهای گرم تابستان تب میکردم.

من جرم سنگینی از فکر و احساس خواب هایی پر از طعم دور کودکی بودم.

گفتی : چ هستی؟

گفتم: تنی غبار آلود ،دست هایی خونن و دلی ک خالی ست .

در رویا بیدار نشسته بودیم و من در حرم آغوشت شکوفه میزدم .

گفتم: و ما ادراک یوم الفصل؟

گفتی: ان مع العسر یسرا

+ نوشته شده در ساعت توسط گاف |

برچسب: نویسنده: ساناز اسدیان تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 21:35

صفحه بندی